الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

ماناز رفت مکه...

روز 3 شنبه مورخ 92/6/26 ماناز رفت مکه و جاش توی خونه خیلی خالیه امیدوارم این 35 روزی که قراره از ما دور باشه حسابی بهش خوش بگذره و صحیح و سالم برگرده بیاد پیشم...خدایا خودت مواظبش باش   اگه میدونستم میخوای بری و منو به مدت 35 روز تنها بذاری، آیا با این اشتیاق در رو برات باز میکردم؟!     روز سوم سفر ماناز، به رسم پیشینیان،یک قابلمه بزرگ آش پختیم       و به همسایه های عزیزمون دادیم     و من که اصولا" بعد از خوردن آش، کلی مسرور میشوم!   پ.ن: به دلیل اینکه سفر مامان نیمه شب انجام شد؛ الینا رو به فرودگاه نبردیم و بنابراین عکسی از خداحافظی الینا با ماناز مو...
29 شهريور 1392

تولد آوینا جونم...

روز چهارشنبه مصادف با 13 شهریور، تولد بهترین دوستم آوینا بود...آوینا جونم منو ببخش که نتونستم توی جشنت شرکت کنم ...آخه من هنوز یه کم کوچولوئم و یه کم با آدم بزرگها غریبی میکنم...مامانم هم ملاحظه حالم رو کرد و خودش به تنهایی اومد...ان شاالله سالهای بعد منم با مامانم میام و حسابی با هم بازی میکنیم ملکه زنبورها ، آبجی عزیزم...تولدت مبارک   از اینکه به یادم بودی و برام یه جایزه خیلی خوشگل تدارک دیدی، ازت ممنونم   از مامان آوینا هم به خاطر جشن با شکوهش خیلی خیلی ممنونیم و ازهمین جا بهش خسته نباشید میگیم ...
15 شهريور 1392

17 ماهگی من...

یادمه اون موقعها که خیلی کوچولو بودم، بزرگتر ها خیلی اصرار داشتند که به هر زوری که شده یه جفت کفش پام کنن و ازم عکس بگیرن...شاید اون روزها نمیدونستن که یه روزی خودم داوطلبانه، عاشق پوشیدن کفشاشون میشم و هی جولان میدم! قطعا اگر این مساله مهم رو میدونستن، اون روز این همه منو اذیت نمیکردن...هر روز که بزرگتر میشم بیش از پیش به عجیب و غریب بودن این آدمها پی میبرم!!!!       در  یک ماه اخیر یاد گرفتم که بشکن بزنم..خیلی هم خوب میزنم   به صورت حرفه ای میشینم پشت میز کامپیوتر و مدام برنامه ها و فایل ها رو نابود میکنم...کپی میکنم ...پیست میکنم..حذف میکنم و کارهای زیاد دیگری هم میکنم! به گوشی تل...
9 شهريور 1392
1